ادامه ماجرا
ما با بچه ها درفرش بودیم خیال آن داشتیم که بر عرش راز گشایی کنیم . این مشگل اساسی ما بود خیال می کردیم که قادر هستیم یاور را از مشگلی به نام ساناز که به ظاهر در آن در حال غرق بودن بود به یک باره نجات دهیم ولی غافل از این که این ساحره کارش را بهتر از ما بلد بود و یاور غرق رویای ساناز بود و ما غرق رویای نجات او . این بود که اخر از سر دل سوزی تصمیم به ان گرفتیم که مخالفت خود را با دوستی این دو آشکارا اعلان کنیم ولی غافل از این که در حال انجام اشتباه بس بزرگتر بودیم
به آخر من را مأمر اعلان کردن و همه دور هم در پارک جمع شدیم و با ساناز تماس گرفتیم
ساناز بی خبر از هر چیز با من سلام و خوش بشی همیشگی کرد ولی غافل از این
که چه نقشه ای برایش داریم
من به یک باره سر صحبت راباز کردم و گفتم یه سوال دارم ؟
چرا دست از سر یاور بر نمی داری ؟
مگر غیر او پپه ای دیگر سراغ نداری ؟
ساناز هیچ نمی گفت چند بار خیال کردم که گوشی را قطع کرده ولی از سر خشم
به سخنانم در باب آقایی خودمان و پلیدی او شاهنامه می خواندم
در این حین تحسین های بچه ها مرا کاسه داغتر از آش میکرد
آخر کار ساناز با همان معصومیتی که ما سحر و جادو خیال می کردیم گفت :
آقا رحیم من چیکار کردم که شما رو ناراحت کرده
من دوباره شروع کردم به نقل شنیده های که اطمینان نداشتم که راست است یا دروغ
ساناز گفت :
من خیال می کردمشما و دوستاتون عاقل تر از اینا باشین
من با یاور هیچ مشگلی ندارم و او هم تمام گذشته من رو می دونه
و خیال نمی کنم که گذشته من ارتباطی به کس دیگه ای جز من و یاور داشته باشه
حالا اگه اجازه بدین من برم به کارام برسم
من با صدایی بلند تر که به تحریک حسین بود گفتم :
من که می دونم صاحب چه عملی هستی
این بود که اسلام گوشی رو از دستم گرفت و با چند فش پذیرایی داغی از ساناز کرد و گفت :
یا بی خیال یاور می شی یا بیخیالت می کنیم
این آخرین حرفی بود که بین ما رد و بدل شد .
فردای اون روز تو خیابون ریحانه نامزد حیدر رو دیدم
از ماجرا به واسته حیدر مطلع شده بود گفت :
من از شما بیشتر از این انتظار داشتم خیال نمی کردم که چونین خامیی بکنین قبل از این که من چیزی بپرسم گفت یاور به قدری بزرگ و مستقل هست که برای خودش تصمیم بگیره و نیازی به شما نداشته باشه مگه نه این سوالی بود که من برای اون جوابی نداشتم خدا رو شکر که کار داشت
و زود رفت وگر نه نمی دونستم چی بگم بعد از اون روزصبح فردای اون روز عصر با
بچه ها باز تو پارک جمع شده بودیم کسی حال حرف زدن نداشت معلوم بود که هرکی
یه جوری حالش گرفته شده بود ریحانه حال تک تک بچه ها رو گرفته بود تو این
حال و هوا گرم دمقی بودیم که صدای گوشی حجت همه رو از جاپروند بیشتر
کثل شدیم آخه یاور بود همه رو دعوت کرده برای جیگر و قلوه ما که
همیشه می مردیم برای این جوری دعوت ها این بار بی اختیار و
بی میل قصد رفتن نداشتیم ولی به اصرار یاور رفتیم وقتی
تو مغازه جیگرکی مشغول بخور بخور بودیم یاور بی
اختیار با چشم هایی پر پرسید تو رو خدا چی شده
وقتی دیدیم که دست بردار نیست کیوان پرسید
ما جرا از چه قراریه دست و دل بازشدی
حال شما یه جوری که منم دلم گرفت
ما جرا چیه این رو اسلام گفت
و باعث شادی یاور شد
گفت شما بگین
رحیم آدم شده
همه خندیدن
ندونستم
کی
بود
همه خندیدن
ولی خنده زیاد دوم
نیورد چون یاور بودکه
به خیال خودش می خواست مارو
خوشحالکنه با صدایی بلند گفت می خوام
برا ساناز خواستگار بفرستم . تنها کسی که خندید و
شادی کرد شاگرد جیگرکی بود که کمی از هوش و حواس
کم داشتما یکی یکی بلند شدیم فقط اینو گفتیم خوشبخت بشین ایشالا
یاور خیال می کرد که ما از این ناراحت شدیم که قرار اونم تو جمع ما کم
رنگ بشه از پشت صدا زد نا رفیقا این نیست رسم رفاقت من که نمی میرم فقط
می خوام ازدواج کنم . اشک تو چشم همه بچه ها یک رنگ داشت اونم رنگ افسوس
همه با هم رفتیم خونه حیدر کسی حال عادی بودن نداشت تازه تو حیاط نشسته بودیم که ریحانه
وارد حیاط شد آخه کلید داشت وقتی ما رو دید که اون جوری پکریم گفت خبر رو شنیدین یاور و ساناز قصد ازدواج دارن . این درست همون حرفی بود که نباید میزد با شنیدن این حرف ببچه ها بی اختیار زدن
زیر گریه . این ریحانه بود که باز حرف می زد مگه چی شده اصلا شما چرا مخالفت می کنین اسلام گفت میدونی ساناز چی کاره هست.اونه که باعث شده ما ناراحت بشیم اون معتاده وقتی اینو گفت این بارریحانه
بود که زد زیر خنده کی ساناز؟نه بابا ما دیگه داشتیم دیونه می شدیم حیدرداد زد به چی ی خندی به بدختی
یاور . ریحانه آروم شد گفت اگه شما به گودی زیر چشماش و صورت یه زره سیاهش شک کردین بدونین
که حدود 4٪ این مردم بیماری خونی دارن که یکیش ساناز اون سیاهی و گودی چشماش برا اینکه مدتی داروش کم پیدا شده و داروی اون هم از پلاسمای خون تهیه میشه . این ناباوری ما بود که خیال میکردیم معجزه شده خلاصه مطلب این که آقا ما از این جهالت بیرون اومدیم و فهمی دیم که این دو سه ماهه تو اشتباه غرق بودیم . نگو ساناز ستاره ایبود که ما خیال واحی داشتیم و فکر میکردیم که خدایی نکرده معتاده ولی هر کس جای ما بود این خیالو میکرد بعد از اون ماجرا من و بقیه بچه ها که از سانازشرمنده بودیم با هزار مصیبت دل جویی کردیم و خدا خیرش بده ماجرا رو به یاور نگفته بود جالا اون دوتا شاد شاد زندگی میکنن امسال هردوشون فارغ اتحصیل میشن و به میمنت و مبارکی عروسی میکنن و میرن خونه بخت و جمع ما میشه 5 نفر . فکر کنم فقط من از این جمع بی کلاه بمونم خدا رو چه دیدی شاید به قول بچه ها منم آدم شدم
خلاصه دوستان این ماجرایی ما بود که خدارو شکر بی سرو صدا خاتمه پیدا کرد و شرمندگی زود از یادرفت . دوستان دوستی نعمت خداست از دستش ندیم بهتر

